محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

305

مناقب مرتضوى ( فارسي )

و سلّم - بشكافت و از آنجا مردى لباس سفيد پوشيده بيرون آمده مرا گفت : يا ابا عبد اللّه ، تو را اندوهگين مىسازد آنچه اين شخص مىگويد ؟ گفتم : بلى . فرمود : چشم بگشا و ببين كه خداى تعالى با وى چه مىكند ! چون چشم گشاده ، ديدم از منبر بيفتاد و بمرد . » منقبت : مطابق نقل مذكور واقعه‌اى كه مشعر بر كرامت امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - است ، در سنهء هزار و بيست و چهار در بلدهء متبرّكهء اجمير به ظهور پيوست . صورت واقعه آنكه : سعيد نام شقى يارى داشت كه نام خادمش عثمان بود . چون از وى به مقتضاى بشريت جريمه سر مىزد مخدوم مىگفت : چه كنم ، مرا ادب نام عثمان - رضى اللّه عنه - مانع است و گرنه تو را تأديب مىكردم ! روزى آن شقى نااهل از جهل به هزل درآمده گفت : من آسان كنم ، نامش على كن و گردنش بشكن . اتفاقا آن شقى بىايمان بعد از سه روز با چندى از مصاحبان براى تيراندازى هدف سوار شد . چون در ميدان ضلالت تاخت ، ناگاه محاذى اسب يكى از سادات نجف آمده چنان ضربت بر اسب او زد كه به سر درافتاد و مهرهء گردنش شكسته ، سينه‌اش بشكافت و خون از بينى و ديدهء كج‌بينش روان گرديد و همان لحظه روحش از بدن مفارقت گزيده به دركات اسفل السّافلين رفت . چون آن مردود يكى از ابناى ملوك بود ، خويشانش در روضهء قدوة العارفين خواجه معين الدّين - نوّر مضجعه - مدفون ساختند . بعد از دو روز واقعهء مذكوره ، خلافت‌پناهى ظل اللّهى نور الدّين محمد جهانگير پادشاه - مدّ اللّه تعالى ظلّه - از براى طوف مرقد مقدّس خواجه - قدّس اللّه سرّه - آمد . چون قبر تازه به نظر كيميا اثر آن دودمان سلطنت درآمد ، از حضّار استفسار نمود كه اين قبر كيست ؟ يكى از مقرّبان ، نام آن شقى و گستاخى او به عرض رسانيد . خلافت‌پناه از روى غضب بر سر اعتراض آمده گفت : هرگاه عقيدهء اين شقى چنان بود كه گفتى ، پس انسب آن است كه در اين مكان شريف مدفون نباشد . القصّه ، حسب الحكم جسد پر حسدش را كنده در مزبله افكندند و سگان گرگين ، تن نجسش را كنده ، خوردند . بيت : ز دل عداوت او دور دار تا نخورى * ز تيغ لفظ نبى زخم عاد مَن عاداه منقبت : هم در شواهد النبوّة مسطور است كه : « امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - يكى را گفت : تو اخبار لشكر ما را به معاويه مىرسانى . او انكار كرد . فرمود : سوگند مىخورى ؟ او سوگند